Instagram

یا ایها العزیز مسنا و اهلنا الضر

و جئنا ببضاعه مزجاه فأوف لنا الکیل و تصدق علینا

یا ایها العزیز مسنا و اهلنا الضر

و جئنا ببضاعه مزجاه فأوف لنا الکیل و تصدق علینا

پیام های کوتاه

طبقه بندی موضوعی

آخرین نظرات

۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

ناگهان ماشینی مقابلم توقف می کند .

-        خانم ! کتاب ببند

تا به خودم بیایم و بفهمم که این جمله را کسی خطاب به من گفته است ، عربی هیکل مند از ماشین پیاده می شود و به سمتم می آید . همزمان آقای جازمی هم جمعیت را کنار می زند و خودش را به من می رساند و کتاب را  می بندد و گوشه ی چادرم را به سمت خودش می کشد . درب ماشین ، مقابلم باز است و مرد عرب ، سعی دارد به سمت خودرو هدایتم کند . من همچنان گریه می کنم و از مکالمه ی آقای جازمی با مرد عرب سر در نمی آورم . خاله که کمی از من فاصله گرفته بود ، مثل باقی هم کاروانی ها متوجه قضیه شده و خودش را سریع به من رسانده . به خودم که می آیم مرد عرب با ماشین اداره ی امور فرهنگی و عقیدتی حرم ، رفته است و من مانده ام و زیارتی که از آن منع شده ام . آن هم در اولین شب ورودم به حرم . در کمرم احساس درد شدیدی می کنم که در اثر شوک حضور آن مرد عرب عارض شده .

آقای جازمی پور ، آهسته می گوید : الان تجمع و دعا خواندن ممنوع است . کتاب را زیر چادر بگیر !

کمی بعد آرام تر می شوم و به همراه خاله به کاروان می پیوندیم که چند قدمی جلوتر از ما به سمت باب جبرئیل در حرکتند .

دیوار بقیع را می بینیم و به تذکرات مدیر کاروان دقت می کنیم . از آنجا که اجازه ی تجمع نداریم ، از همین مسیری که آمده ایم باز می گردیم . به سمت باب 8 حرکت می کنیم و به اتفاق راهی هتل می شویم .

ساعت 23:07 به هتل می رسیم .

ساعت نزدیک 24 است و همچنان بیدارم و کمرم درد می کند .

در رستوران اعلام می کنند که بعد از صرف شام آماده ی تشرف به حرم شویم . همگی ساعت ها را به وقت عربستان تنظیم می کنند و قرارمان می شود رأس ساعت 9 شب .

انصافا هم کسی دیر نمی کند . چند دقیقه ای از 9 گذشته ، به اتفاق ، عازم حرم می شویم .

معاون کاروان ، اصرار دارد که به هیچ عنوان از جمع جدا نشویم و مسیرها را هم خوب به خاطر بسپاریم .

همانطور که حدس می زدم ، از هتل تا حرم ، راهی نیست و فاصله مان بسیار نزدیک است . کمی آهسته حرکت می کنیم تا کسی از جمع عقب نیفتد و همگی مسیر را به خاطر بسپرند .

در طول مسیر ، معاون کاروان صحبت می کند برایمان . می گوید که قبل از شام ، یک سر تا حرم رفته و برگشته است .

به قدری کند پیش می رویم که دلم می خواهد از جمع جدا شوم و خودم را سریعتر به حرم برسانم . یکی دو خیابان فرعی را رد می کنیم و وارد فضای کوچه مانندی می شویم که یک ضلعش فنس کشی شده . ضلع مقابل هم دیوارهای ساختمانی در حال احداث است گویا .

اتوبوسهایی هم با پرچم کشور عزیزمان در همین کوچه دیده می شوند که گویا مسئولیتشان جابجایی زوار ایرانی است .

آقای جازمی پور توضیح می دهند که این اتوبوسها طرف قرارداد با حج و زیارت ایران هستند و در سطح شهر مدینه و مکه ، از این اتوبوسها زیاد خواهید دید . البته تاکید می کنند که محل استقرار ما فاصله ی چندانی با حرم ندارد ، و ما نیازی به استفاده از اتوبوس نداریم .

با هدایت مدیر و معاون کاروان ، به سمت چپ می پیچیم و وارد زیرگذری می شویم که ساختمان در حال احداث را به درب شماره ی 8 حرم متصل می کند . مسیر شیب دار زیرگذر را که طی می کنیم ، پیش از این که به آستانه ی درب برسیم ، گوشه ای از قبه الخضراء نمایان می شود .

اشک در چشم همه جمع شده و هر کسی در حال خودش است . سلام می دهیم و به توصیه ی آقای جازمی ، از ازدحام مقابل درب ورودی جلوگیری می کنیم .

کمی جلوتر می رویم و صحن را به طرف راست (جنوب) ادامه می دهیم . تصویر گنبد سبز ، کامل و کامل تر می شود .

با دیدن قبه الخضراء ، چهره ی پدر و مادرم پیش چشمم ظاهر می شود . جایشان خالی .

صحن را دور می زنیم و در ضلع جنوبی صحن ، رو به شمال ، رو به گنبد ، می ایستیم . فاصله مان با پیامبر چقدر نزدیک است . صحن نسبتا خلوت است و می توانم سریع یک زیارتنامه بخوانم . کتابچه ی جیبی ادعیه را باز می کنم و مشغول خواندن می شوم . اشک ، اجازه نمی دهد کلمات را درست ببینم . ناگهان ماشینی مقابلم توقف می کند .