Instagram

یا ایها العزیز مسنا و اهلنا الضر

و جئنا ببضاعه مزجاه فأوف لنا الکیل و تصدق علینا

یا ایها العزیز مسنا و اهلنا الضر

و جئنا ببضاعه مزجاه فأوف لنا الکیل و تصدق علینا

پیام های کوتاه

طبقه بندی موضوعی

آخرین نظرات

در رستوران اعلام می کنند که بعد از صرف شام آماده ی تشرف به حرم شویم . همگی ساعت ها را به وقت عربستان تنظیم می کنند و قرارمان می شود رأس ساعت 9 شب .

انصافا هم کسی دیر نمی کند . چند دقیقه ای از 9 گذشته ، به اتفاق ، عازم حرم می شویم .

معاون کاروان ، اصرار دارد که به هیچ عنوان از جمع جدا نشویم و مسیرها را هم خوب به خاطر بسپاریم .

همانطور که حدس می زدم ، از هتل تا حرم ، راهی نیست و فاصله مان بسیار نزدیک است . کمی آهسته حرکت می کنیم تا کسی از جمع عقب نیفتد و همگی مسیر را به خاطر بسپرند .

در طول مسیر ، معاون کاروان صحبت می کند برایمان . می گوید که قبل از شام ، یک سر تا حرم رفته و برگشته است .

به قدری کند پیش می رویم که دلم می خواهد از جمع جدا شوم و خودم را سریعتر به حرم برسانم . یکی دو خیابان فرعی را رد می کنیم و وارد فضای کوچه مانندی می شویم که یک ضلعش فنس کشی شده . ضلع مقابل هم دیوارهای ساختمانی در حال احداث است گویا .

اتوبوسهایی هم با پرچم کشور عزیزمان در همین کوچه دیده می شوند که گویا مسئولیتشان جابجایی زوار ایرانی است .

آقای جازمی پور توضیح می دهند که این اتوبوسها طرف قرارداد با حج و زیارت ایران هستند و در سطح شهر مدینه و مکه ، از این اتوبوسها زیاد خواهید دید . البته تاکید می کنند که محل استقرار ما فاصله ی چندانی با حرم ندارد ، و ما نیازی به استفاده از اتوبوس نداریم .

با هدایت مدیر و معاون کاروان ، به سمت چپ می پیچیم و وارد زیرگذری می شویم که ساختمان در حال احداث را به درب شماره ی 8 حرم متصل می کند . مسیر شیب دار زیرگذر را که طی می کنیم ، پیش از این که به آستانه ی درب برسیم ، گوشه ای از قبه الخضراء نمایان می شود .

اشک در چشم همه جمع شده و هر کسی در حال خودش است . سلام می دهیم و به توصیه ی آقای جازمی ، از ازدحام مقابل درب ورودی جلوگیری می کنیم .

کمی جلوتر می رویم و صحن را به طرف راست (جنوب) ادامه می دهیم . تصویر گنبد سبز ، کامل و کامل تر می شود .

با دیدن قبه الخضراء ، چهره ی پدر و مادرم پیش چشمم ظاهر می شود . جایشان خالی .

صحن را دور می زنیم و در ضلع جنوبی صحن ، رو به شمال ، رو به گنبد ، می ایستیم . فاصله مان با پیامبر چقدر نزدیک است . صحن نسبتا خلوت است و می توانم سریع یک زیارتنامه بخوانم . کتابچه ی جیبی ادعیه را باز می کنم و مشغول خواندن می شوم . اشک ، اجازه نمی دهد کلمات را درست ببینم . ناگهان ماشینی مقابلم توقف می کند .

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی